صبح در کوچه‌ی ما منتظر خنده‌ی توست



همسایه ما هر سال عید قربان قربانی می کند و امسال با وجود گرانی گوشت نیز .

واضح و مبرهن است که وضع مالی ایشان توپ می باشد . شاهدی بر ادعا نیز موجود می باشد که کارگر منزل ایشان که گوشت را تقدیم کردند فرمودند دو روز پیش از مسافرت تابستانی فرنگ برگشته اند . ما خود روزی که می رفتند را شاهد بودیم و با توجه به چیسان فیسان ایشان همسر پیش بینی نمودند یحتمل به آن‌ور آبها می روند .

الغرض امشب مهمان داشتند و چه مهمانی سه بچه پسر شیطان حیاط را روی سر که چه عرض کنم روی نوک انگشتشان می رقصاندند و ابتدا ماشین بازی و سر و صدا بعد بلند حرف زدن و بدو بدو قهر کردن و فریاد کشیدن حتی تا جایی که خدا بدور خودم با گوشهایم شنیدم که یکی فکر کنم جوادشان بود داد می کشید چوب تو . یک ساعتی بود سر و صدای کودکانه شان را تحمل می کردم و می گفتم همین حالا خسته می شوند و یا مهمانی تمام می شود . که تحملم تمام شد و با صدایی مهربان فریاد زدم بچه ها نمیشه آهسته تر بازی کنید . که متوجه نشدند . دوبار ه بلند تر گفتم جواد آقا آهسته که تعجب کرد من چطوری اسمش را بلدم در حالی که مهمان این خانه هست گفتم اینجا همه توی حیاط می خوابند و شما سر و صدا می کنید و خدا وکیلی سعی کردند آرام تر باشند و شروع کردند به بازی پانتومیم که از ترجمه های جواد فهمیدم ای بابا بدتر شد طرف دارد خاطرات مثبت هجده سفر را اجرا می کند و اصلا چرا بچه ها باید بدون حضور بزرگتر ها بازی کنند اصلا چرا می روید کنار آبهای اونور آب چرا بچه منفی 12 با خودتون می برید بذاریدش شهربازی پاساژ 

از اون سه تا یکی با ادب تر بود و گفت می رم لو می دم شمارو بلند گفت زن دایی  زن دایی و رفت داخل خانه و پنج دقیقه بعد مهمان ها در حال خدا حافظی بودند . 

و اما منِ بد خواب خوب خواب از سرم پرید . این شد که می نویسم . 

mailangryno


21 خرداد آسمانم یک ساله میشه و دختر بزرگم کلاس ششم را تمام میکنه بزرگ کردن کوچولو خیلی وحشتناک نیست و لحطه های شیرینی برای همه ما ساخته دیروز به من می گفت نَ نَ آخه اطراف ما کسی به مامان ننه نمی گه این یک آوای خود ساخته بود و وسط گریه ک منو صدا میزد نَ نَ نَ منم می گفتم ننه باباته .

خواهرش رو آیا و یا آیی صدا می کنه و پدرش رو آدا به غذا خوشمزه و همیشگیش مِ مِ 

کلاغ پر یاد گرفته قربونش برم .

کلاس های درس تمام شدند و روزهای مراقبت و ازمون و برگه شروع شدند . 

چرا نمی تونم بنویسم و بخونم و یا نوشته هام مثل قبل و یا وبلاگ قبلی ام پخته نیست ؟

شاید دلیل عوض شدن دغدغه باشه که به ذهن و فکر مسیر میده شاید نخوندن کتاب خوب و متن عالی باشه . اصلا فکر وقتی غذای خوب نخوره چطور رشد کنه اصلا از کوزه همان برون تراود که دراوست .

 


من خیلی وقته اینجا نیومده بودم الان آسمان وارد یازده ماه شده و دختر لوس فقط برای بغل بابا گریه میکنه و فقط باباشو صدا میزنه آدا و یا آداجا 

دخترک رسما بابایی شده چرا ؟ چون تو بغل می گیرش و باهاش راه میره و چراغ آیفن و هود رو براش روشن می کنه و در کابینت ها را براش باز می کنه و کلا نکن بهش کمتر میگه .

- مرخصی یک هفته مانده به عید تمام شد .

- کوچولو مهمان مامانم هست و راحته اینقدر که ظهرها موقع خداحافظی نه دل بردار دارد نه دل بگذار .

- دختر بزرگتر دیروز به مهمانی تولد دعوت بود و این رسمی ترین مهمانی اختصاصی بوده که دعوت شده .

- برای کادوی تولد کتاب بی خانمان نوشته هکتور مالو را از پول عیدی هاش خرید و خیلی زیبا کادو کرد و روبان پیچید.

 


وقتی یکی زنگ می زنه و میگه دخترا چطورن دلم غنج میره و آرزو می کنم خدا به همه خانوما فرصت مادر شدن رو بده .

سرم نمی شه گفت شلوغه به برکت ورود فرشته کوچکم مرخصی بسی می چسبد .

دغدغه ها عوض شده دنیای مجازی کم رنگ و نوشتن بیرنگ شده البته در یک صفحه دیگر روزمره های کوچولو را می نویسم که دو تا خواننده بیشتر ندارد و روی هم سه تا مادریم که بچه هامون تقریبا در یک بازه زمانی دنیا امدن . 

آسمانم آرام و شاد زندگی می کند و تازگیها (پایان پنج ماهگی در 21 آبان)کمی فقط کمی برای غل خوردن تلاش می کند .

وقت خواب همراه با من آواز می خواند با نوای اَی اَی اَی.

همین زندگی می کنیم 

 

- اگر خاشقچی می دونست اینقدر سر تیتر خبرهای سراسر دنیا می شه از ذوق خودش میمرد.

- گاهی بیکاری بی برنامه ای هم به دنبال دارد 

- اصلا بدو بدو هیچ وقت بد نیست 

- بی خوابی شب رو هیچ خوابی در روز جبران نمی کنه 

- بده من انگشتای خوشمزه تو بخورم مامان

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

واردات مواد شیمیایی-ارائه خدمات آزمایشگاهی طرح لایه باز شما مقالات مرتبط با صنعت چاپ رگانتو گلچین مطالب وب فارسی تعمیرات پکیج دیواری و اسپلیت در شیراز کنکور هنر شیراز وبلاگ شخصی میلاد کهساری الهادی